loading...

رمان

پارت ششم این رمان در دسترس شما عزیزان است

بازدید : 25
چهارشنبه 14 آذر 1403 زمان : 17:39

قتل عام شب..

پارت ششم..

آتش سرشو تکون داد و وارد دفترش کارش شد آتیلا هم پشتش اومد، آتش=دلم برای اینجا تنگ شده بود..

آتیلا =عاام میش.. آتش=آره آره میخای بری پیش آتوسا برو من میرم خونه بعد اگر خواستی بیا. آتیلا =باشههه.

(و از باند خارج شد )

آتیلا=از باند زدم بیرون داشتم سمت پارکینگ میرفتم که یهو یک نفر نا خبری سرمو رو به عقب کشید و زیر گردنم چاقو گذاشت.. آتیلا=ک.. کودوم خری هستی؟

؟؟= تکون نمیخوری..

آتیلا= یک لحظه نفس تو ریه هام حبس شد.. اون صدا.. اون مردی که روم چاقو کشیده.. همون عوضی هست که من و خواهرمو یتیم کرد خودشه! همونی که خونمونو آتیش زد و پدر و مادرم تو آتش سوزی مردن و من و آتوسا تو خیابونا ول میچرخیدیم و آتوسا گریه میکرد یهو دستی رو شونم نشست برگشتم و دیدم یک پسر مو قرمز با چشم های آتشین بهم خیره شده و نفس نفس میزنه آتیلا=تو کی هستی؟ آتش=آتش هستم من تو خونه حوصلم سر رفت از پنجره اتاقم فرار کردم میای بریم پارک بازی کنیم؟ آتیلا=باشهه.. اون روز یک عالمه بازی کردیم.. آتش=خیلی خوش گذشت تو خونوادت نگرانت نیستن؟ آتیلا با صدای بغض دار=دیشب خونوادم مردن.. که یهو تو آغوش گرم آتش فرو رفت و بغضش شکست.. آتش=میخای من داداشت باشم؟ و با من و برادرم آرش زندگی کنی؟ آرش رئیس یک بانده منم مامان و بابام مردن.. آتیلا=باشه... یادش بخیر اون موقع هفت سالمون بود آتش واقعا برام برادر شد.. که با صدای بلند گولوله کنار گوشم از افکارم اومدم بیرون و دیدم لباسم پره خونه وقتی پشت سرمو دیدم اون مرد یک گوله وسط پیشونیش خالی شده بود وقتی برگشتم دیدم آتش با نگاه ترسیده

ادامه پارت ششم=

نگاهم میکه.. آتش=آتیلا؟ خوبی؟ آتیلا=بازم نجاتم دادی.. داداشی! آتش محکم آتیلا رو بغل کرد و زیر لب گفت=پس دوباره یادت به بچگیامون افتاده بود؟ اگر یک مو از سرت کم میشد.. آتیلا=خب؟ آتش=خودم کچلت میکردم!(و هردوشون خندیدن) آتیلا=داشتیم با آتش میرفتیم خونه که یهو یکی محکم از پشت بغلم کرد، وقتی برگشتم دیدیم آتوسا هست منم بغلش کردم، آتوسا=خیلی کله شقید! پسرای بد کلی نگرانتون شدم! آتش و آتیلا=ببخشید!

آتیلا=آتوسا من میخام امشبو پیش دادا آتش باشمم. آتوسا=عالیجناب شما که هرشب پیش آتش هستی. آتش=خب ولش کن

آتوسا=به پای هم خیارشور بشید!(و هر سه تاشون خندیدن) آتیلا و آتش هم وارد خونه شدن.. .

آتش و آتیلا کلی از خاطرات بچگیشون گفتن و خندیدن.

آتیلا=امشب قراره گشنگی بکشیم؟

آتش=نه جناب شکم پرست امشب جوجه کباب مهمون من! به سلامتی آزادیمون!

آتیلا=خیلی مردی!

آتش =مرغی که فکر کنم آتوسا خوابونده بود تو مواد رو با چنتا سیخ برداشتیم و رفتیم تو حیاط.. جوجه ها رو زدم به سیخ. آتیلا=دلم برای غذای بیرونه زندان تنگ شده بود..

پایان پارت ششم..

قتل عام شب..

پارت ششم..

آتش سرشو تکون داد و وارد دفترش کارش شد آتیلا هم پشتش اومد، آتش=دلم برای اینجا تنگ شده بود..

آتیلا =عاام میش.. آتش=آره آره میخای بری پیش آتوسا برو من میرم خونه بعد اگر خواستی بیا. آتیلا =باشههه.

(و از باند خارج شد )

آتیلا=از باند زدم بیرون داشتم سمت پارکینگ میرفتم که یهو یک نفر نا خبری سرمو رو به عقب کشید و زیر گردنم چاقو گذاشت.. آتیلا=ک.. کودوم خری هستی؟

؟؟= تکون نمیخوری..

آتیلا= یک لحظه نفس تو ریه هام حبس شد.. اون صدا.. اون مردی که روم چاقو کشیده.. همون عوضی هست که من و خواهرمو یتیم کرد خودشه! همونی که خونمونو آتیش زد و پدر و مادرم تو آتش سوزی مردن و من و آتوسا تو خیابونا ول میچرخیدیم و آتوسا گریه میکرد یهو دستی رو شونم نشست برگشتم و دیدم یک پسر مو قرمز با چشم های آتشین بهم خیره شده و نفس نفس میزنه آتیلا=تو کی هستی؟ آتش=آتش هستم من تو خونه حوصلم سر رفت از پنجره اتاقم فرار کردم میای بریم پارک بازی کنیم؟ آتیلا=باشهه.. اون روز یک عالمه بازی کردیم.. آتش=خیلی خوش گذشت تو خونوادت نگرانت نیستن؟ آتیلا با صدای بغض دار=دیشب خونوادم مردن.. که یهو تو آغوش گرم آتش فرو رفت و بغضش شکست.. آتش=میخای من داداشت باشم؟ و با من و برادرم آرش زندگی کنی؟ آرش رئیس یک بانده منم مامان و بابام مردن.. آتیلا=باشه... یادش بخیر اون موقع هفت سالمون بود آتش واقعا برام برادر شد.. که با صدای بلند گولوله کنار گوشم از افکارم اومدم بیرون و دیدم لباسم پره خونه وقتی پشت سرمو دیدم اون مرد یک گوله وسط پیشونیش خالی شده بود وقتی برگشتم دیدم آتش با نگاه ترسیده

ادامه پارت ششم=

نگاهم میکه.. آتش=آتیلا؟ خوبی؟ آتیلا=بازم نجاتم دادی.. داداشی! آتش محکم آتیلا رو بغل کرد و زیر لب گفت=پس دوباره یادت به بچگیامون افتاده بود؟ اگر یک مو از سرت کم میشد.. آتیلا=خب؟ آتش=خودم کچلت میکردم!(و هردوشون خندیدن) آتیلا=داشتیم با آتش میرفتیم خونه که یهو یکی محکم از پشت بغلم کرد، وقتی برگشتم دیدیم آتوسا هست منم بغلش کردم، آتوسا=خیلی کله شقید! پسرای بد کلی نگرانتون شدم! آتش و آتیلا=ببخشید!

آتیلا=آتوسا من میخام امشبو پیش دادا آتش باشمم. آتوسا=عالیجناب شما که هرشب پیش آتش هستی. آتش=خب ولش کن

آتوسا=به پای هم خیارشور بشید!(و هر سه تاشون خندیدن) آتیلا و آتش هم وارد خونه شدن.. .

آتش و آتیلا کلی از خاطرات بچگیشون گفتن و خندیدن.

آتیلا=امشب قراره گشنگی بکشیم؟

آتش=نه جناب شکم پرست امشب جوجه کباب مهمون من! به سلامتی آزادیمون!

آتیلا=خیلی مردی!

آتش =مرغی که فکر کنم آتوسا خوابونده بود تو مواد رو با چنتا سیخ برداشتیم و رفتیم تو حیاط.. جوجه ها رو زدم به سیخ. آتیلا=دلم برای غذای بیرونه زندان تنگ شده بود..

پایان پارت ششم..

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

درباره ما
موضوعات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    نظرسنجی
    آیهان هستم..از موضوع لذت میبرید؟..مننویسنده رمان هستم و قراره با همراهی شما عزیزان رمان هامو به نمایش بزارم..تشکر فراوان..





    خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    <
    پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 12
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • بازدید امروز : 17
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 10
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 30
  • بازدید ماه : 30
  • بازدید سال : 39
  • بازدید کلی : 366
  • کدهای اختصاصی